تبليغاتX
قاصدک بهم بگو چرا؟
بارون زيباست!عاشق كه باشي زيباتر هم ميشه،ديوونه كه باشي زیر بارون تنها جاييه كه ميتوني باشي
 

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر کشاورزي بود. به نزد کشاورز

 رفت تا از او اجازه بگيرد. کشاورز گفت: پسر جان، برو در آن قطعه

زمين بايست. من سه گاو نر را يک به يک آزاد ميکنم، اگر توانستي

دُم یکی از اين سه گاو رو بگيري، ميتواني با دخترم ازدواج کني.

 

مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و

بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي که تا حالا ديده بود به بيرون دويد.

فکر کرد گاوهاي بعدي، گزينه بهتري خواهند بود، پس به کناري دويد

تا گاو از مرتع بگذرد و از در پشتي خارج شود.

 

 دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمر چيزي به اين

بزرگي و درندگي نديده بود. گاو با سُم به زمين ميکوبيد و خرخر

ميکرد. جوان بار دیگر با خود فکر کرد گاو بعدي هر چيزي هم که

باشد، از اين بهتر خواهد بود. به سمت حصارها دويد و گذاشت گاو

دوم نیز از مرتع عبور کند. براي بار سوم در طويله باز شد. لبخند بر

لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين

گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود! در

حالي که گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به

موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت..!

 

زندگي پر از فرصت هاي دست يافتني است. بهره گيري از بعضي

فرصت ها ساده است و بعضي مشکل. اما زماني که بهشون اجازه

ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)،

اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين

شانس رو بچسب!!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 تیر1390ساعت 19:6  توسط مهسا | 
 

گابریل گارسیا مارکز

 

 

1-دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه بخاطر

 

شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا ميكنم.  

 

2-هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين
 

ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نميشود.

 

3-اگر كسي تو را آنطور كه ميخواهي دوست ندارد،

 

به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

 

4-دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد

 

ولي قلب تو را لمس كند.

 

5-بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي
 

و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد.

 

6-هرگز لبخند را ترك نكن، حتي وقتي ناراحتي چون هر كس

 

امكان دارد عاشق لبخند تو شود.

 

7-تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي،

 

ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.

 

8-هرگز وقتت را  با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند،

 

نگذران.

 

9-شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي

 

و سپس شخص مناسب را، به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر

 

 مي‌تواني شکر گذار باشی.

 

10-به چيزي كه گذشت غم نخور، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن.

 

11-هميشه افرادي هستند كه تو را مي‌آزارند، با اين حال همواره

 

به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده،

 

دوباره اعتماد نكني.

 

12-خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را

 

مي‌شناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي

 

او تو را بشناسد.

 

13-زياده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترين چيزها در زماني
 

اتفاق مي‌افتد كه انتظارش را نداري

 

به خاطر داشته باش: 

 

 

”هر آنچه اتفاق مي‌افتد، بنا به دليلي است“

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 مهر1389ساعت 15:14  توسط مهسا | 

 

اگر مایلید پي ببرید مغز تون هنوز کار می کنه یا نه ادامه ی مطلبو بخونید!!!

o در اينجا چهار سؤال معمولي و يك سوال جايزه وجود دارد. شما بايد فوراً به آنها پاسخ دهيد. شما نبايد وقت زيادي تلف كنيد، به همة سوالات فوراً پاسخ دهيد.

 

قبوله؟

آماده؟ حركت!!!

 سؤال اول:

o شما در يك مسابقة سرعت شركت كرده‌ايد.

o از نفر دوم سبقت مي‌گيريد.

o اكنون در چه جايگاهي قرار داريد؟ 

جواب:

o اگر پاسخ شما جايگاه اول بوده، بطور حتم شما داريد اشتباه مي‌كنيد! اگر شما از نفر دوم سبقت بگيريد، جايگاه او را به دست خواهيد آورد پس دوم مي‌شويد!

 

آيا جوابتان درست بود؟

o نه؟ تو سؤال بعدي بيشتر سعي كن.

o آري/ نه؟ براي جواب دادن به سوال دوم به اندازه‌اي كه در سؤال اول وقت تلف كردي، معطل نكن.

 

سؤال دوم:

اگر از نفر آخر سبقت بگيريد، جايگاه شما...؟

 

جواب:

o اگر پاسخ شما جايگاه يكي‌مانده به آخر بوده، دوباره داريد اشتباه مي‌كنيـد!

o به من بگو ببينم: تو چطور ميتوني از نفر آخر سبقت بگيري؟؟؟؟

 

تا اينجا كه زياد خوب نبودي! بودي؟

 

سؤال سوم:

o يه سؤال خيلي سادة رياضي!

o توجه: اين مسئله فقط بايد در كلة شما حل شود! از كاغذ و قلم و ماشين‌حساب استفاده نكنيد.

 

سؤال سوم:

o 1000تا بگير و 40 تا بهش اضافه كن.

o حالا 1000 تاي ديگه بهش اضافه كن.

o حالا 30 تا اضافه كن.

o 1000 تاي ديگه اضافه كن.

o حالا 20 تا اضافه كن.

o حالا 1000 تاي ديگه هم اضافه كن.

o حالا 10 تا بهش اضافه كن.مجموعش چقدر شد؟

جواب:

o مجموعش شد 5000 تا؟

o جواب درست در حقيقت 4100 مي‌باشد!

o قبول نداري؟ با ماشين حساب خودت چك كن!

o امروز قطعاً روز تو نيست.

o ميشه سؤال آخر را درست جواب بِدي؟

 

سؤال چهارم:

o پدر مريم پنج تا دختر داره:

o نانا،

o نِ‌نِ،

o ني‌ني،

o نُ‌نُ،

o اسم دختر پنجم چيه؟

 

جواب:

o نونو؟

o نــــــه! البته نه.

o اسمش مَريمه!

o سؤال رو دوباره بخون.

خُب، حالا سؤال جايزه:

يه آقاي كر و لالي ميخواد مسواك بخره. با در آوردن اداي مسواك زدن، اون ميتونه خواسته‌اش را به دكاندار حالي كنه و موفق به خريد مسواك بشه.

سؤال:

o حالا اگه يه مرد كوري بخواد عينك آفتابي بخره، چطوري بايد منظورش رو به فروشنده حالي كنه؟

 

جواب:

o اون فقط بايد دهنشو باز كنه و اينو از فروشنده بخواد. به همين سادگي!

 

خودتو چطور ديدي دوست خوبم؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 مرداد1389ساعت 21:33  توسط مهسا | 

 

در زمانهای بسيار قديم وقتی هنوز پای بشر به زمين نرسيده

بود،فضائل وتباهی ها همه جا شناور بودند.

روزی  دورهم جمع شدند،در حالی که از بيکاری خسته تر و کسل

ترازهميشه بودند!!

ناگهان ذکاوت ايستاد و گفت :(بياييد يه بازی کنيم مثلآ قايم باشک.)

همه از اين پيشنهاد شاد شدند وديوانگی فورآ فرياد زد من چشم

ميگذارم من چشم ميگذارم .

از آنجايی که هيچ کس دلش نمی خواست به دنبال ديوانگی بگردد

همه قبول کردند اوچشم بگذارد وبه دنبال آنها بگردد.

ديوانگی جلوی درختی رفت و چشم هايش را بست وشروع به شمردن
کرد...۱...۲...۳

همه رفتند تا جايی پنهان شوند. لطافت , خود را به شاخ ماه آويزان

کرد.

خيانت , داخل انبوهی اززباله پنهان شد. اصالت , در ميان ابرها

مخفی شد.

هوس , به مرکز زمين رفت.طمع , داخل کيسه ای که خودش دوخته

بود رفت .

و ديوانگی مشغول شمردن بود,79...80...81

همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود ونمی توانست

تصميم بگيرد. در همين حال ديوانگی به پايان شمارش ميرسيد

 95...96 ...97.

هنگامی که ديوانگی به100 رسيد عشق پريد و در بين يک بوته گل

رز پنهان شد. ديوانگی فرياد زد دارم ميام و اولين کسی که پيدا کرد

تنبلی بود وسپس لطافت را يافت که به شاخ ماه آويزان بود. دروغ ته
درياچه , هوس در مرکز زمين , يکی يکی همه را پيدا کرد به

جزعشق .او از يافتن عشق نااميد شده بود.

حسادت درگوشهايش زمزمه کرد:تو فقط بايدعشق را پيدا کنی

واوپشت بوته گل رزاست.

ديوانگی شاخه ای را از درخت کند و با شدت وهيجان زياد ان رادر

بوته گل رز فرو کرد.

ودوباره ودوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد,عشق از پشت بوته

بيرون آمد با دستهايش صورت خود راپوشانده بود از ميان

انگشتانش قطرات خون جاری بود.

شاخه به چشمان عشق فرو رفته بود و اونمی توانست جايی را ببيند.

او کور شده بود...

ديوانگی گفت:(ای وای من چه کردم من چه کردم, چگونه ميتوانم

تورا درمان کنم؟)

عشق پاسخ داد:(تو نمی توانی مرادرمان کنی اما اگر می خواهی کاری
بکنی , راهنمای من شو.) 

و اينگونه بود که عشق کور شد وديوانگی همواره همراه اوگشت...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 تیر1389ساعت 18:5  توسط مهسا | 

 

 

 

 

توی خلوت پر از همهمــــــه ام
که صدایی به صدا نمی رسه
اگه می تونی منو دعا بکن
من که دستم به خدا نمـی رسه
            

 

آسمونا ارزونی پرنده هـــــــــا
جای آسمونا ، یــه قفس بده
همه ی دارو ندارمو بگیر
هر چی بودمو دوباره پس بده
           

                                                                        

بازم هیچ راهی،به مقصد نرسید
من هزار و یک شبه،که معطلـم
تا ته جاده ی دنیـــــــــــــا رفتمو
بازم انگار جای اولـــــم

 

 

چرا دنیا با تمام وسعتش
مرحمی برای زخـــم من نداشت
پای هرچی که دویدم،آخــــــرش
حسرت داشتنشو تو دلــم گذاشت
                          

 

سر رو شونه های سنگ روزگار
       قد این فاصله هق هق مــی کنم
       دارم از ثانیه هــا سیر مــی شم
   دارم از دوری تو دق مـــی کنم

 

 

   پشت خنده های مصنوعی من
      
دل به این بغض گلو،اشکم بده
      
روزگار سردمـــــو ورق بزن
دست مهربونتو به من بــــــــــده

 

 

گم شدم توی شبی که، خودمــــم
شبی که حتی یه فـانوس نداره
منو با خودت ببربه روشنی
آخه هیشکی مثل تو،منو دوست نداره
                                       

                                                      

لک زده دلم واسه یـــه همزبون
شیشه ی دل همه سنـــــگ شده
می دونی دلیل گریه هـام چیه؟

آی خدا دلم واست تنـــــگ شده
      آی خدا                    تنـــــگ شده
    
آی خدا                             تنـــــگ شده
                                       

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 اسفند1388ساعت 17:40  توسط مهسا | 
 

 

هر لحظه دعــا کردم

     تا اینکه تو برگردی

یک عمر دعــا کردم

     تا اینکه تو برگردی

با یاد تو بردم سر

     در اوج پریشــــانی

خواهش ز خـدا کردم

     تا اینکه تو برگردی

تنها شدم و خود را

     در وادی هجران هــا

از هرکه جدا کـردم

     تا اینکه تو برگردی

آن لحظه ی آخــر را

     دیدی چه قسـم دادی؟

من نیز وفــا کردم

     تا اینکه تو برگردی

مـی رفتی و نشنیدی

     پشت سرت امــــا من

صد بار صدا کــردم

     تا اینکه تو برگردی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 آذر1388ساعت 21:54  توسط مهسا | 

 

 

  

 

 

آخرای ِ فصــــــــل ِ پاییز

          یه درخت ِ پیر و تنهـــا

                    تنها برگی روی شا خه اش

                              مونده بود میـــــــــون ِ برگا

 

                                     یه شبی درخت به برگ گفت

                              کاش بمونی در کنـــــــــارم

                     آخه من میـــــــــون ِ برگا

           فقط تنهــــــا تو را دارم

 

وقتی برگ درختو می دید

           داره از غصه می میره

                     با خــــــدا رازو نیاز کرد

                              اونو از درخت نـــــــــگیره

 

                                  با دلی خـــورد و شکستـــــه

                              گفت نذار از اون جــــدا شم

                     ای خــــــدا کاری بکن که

           تا بهــــــار همین جا باشم

 

برگ تو خـــلوت شبونـــه

           از دلش با خدا مـــی گفت

                     غافل از این که یه گوشـــه

                              باد همه حرفاشو می شنـُـفـت

 

                                   باد اومــــد، با خنده ای گفت

                              آخه این حرفـــــــا کـــــدومه

                      با هجوم ِمن رو شاخـــــه

           عمر ِهر دو تون تمومـــه

 

یه دفعه باد خیلی خشمگین

           با یه قدرتــــــــی فراوون

                      سیلی زد به برگ و شاخه

                               تا بگیره از درخت جــــــون

 

                                   ولی برگ مثل یه کوهــــــی

                               به درخت چسبیـد و چسبیــد

                      تا که باد رفت پیش ِ بارون

           بارونم قصــــــه رو فهمید

 

بارون گفت با رعدو برقم

           می سوزونمش تا ریشــــه

                      تا که آثــــــــــــاری نمونه

                              دیـــگه از درخت و بیشــــه

 

                                   ولــــــــــــی بارونم مثل باد

                             توی این بازی شکست خورد

                     به جــایی رسید که بارون

           آرزو می کرد که می مرد

 

 

برگ نیـُافتاد و نیـُافتاد             

 

            آخه این خواست ِ خدا بود

             

      هر کی زندگیشو بــــاخته

 

         دلش از خـــدا جــــدا بود

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آبان1388ساعت 22:10  توسط مهسا | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
...کاش هیچ کس مرا دوست نمی داشت
آخر هر قدر بر تعداد دوستدارانم
افزوده می شود
!!!...تنهاتر می شوم
... کاش
کاش کس دیگری نگوید دوستت دارم
! خدایا
...من نمی خواهم از این تنهاتر شوم

نوشته های پیشین
هفته چهارم تیر 1390
هفته چهارم مهر 1389
هفته چهارم مرداد 1389
هفته اوّل تیر 1389
هفته اوّل اسفند 1388
هفته سوم آذر 1388
هفته چهارم آبان 1388
هفته سوم آبان 1388
هفته دوم آبان 1388
هفته چهارم مهر 1388
هفته سوم مهر 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته سوم شهریور 1388
هفته دوم شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته دوم خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
پیوندها
پرنیان
تسخیرات جن و روح
یه شاخه گل رز
یادداشت های یک گلابی دیوانه
(((((((( ضد دختر))))))))
عشــــــق یخ زده
کارت پستال
برایم بمان
*دفتر تنهــــــــــایی*
....خاطرات سوسک یتیم....
دریای آرامممممممممممم
ترانه ی عاشقــــــــــــانه
ترنـــــــــــــــــــــــم
*... پسر مرده... *
رویـــــــــــای شبانه
خیلی وقته انتظار پا گذاشته رو دلم
شهر فرنگ از همه رنگ
عاشقانه های یواشکی...
صدای گرم یک قصه
هدیه از جنس عشق
عاشقانه و آموزنده
...what do you WANT
به آفتاب سلامی دوباره خواهم کرد
انجمن شاعران مرده
.....باران عشق.....
خانه تکانی های یک ذهن
من و زندگی
سلام پرتوکار
کلاغ برفی
خدا*عشق*زمین...
شاپرک
پر پرواز
شب تنهایی
سالهای بلند من بی تو
بوی ریحان...
آتش زیر خاکستر
تک ستاره ی زندگی
فصل تازه
فایردایویکس
سرباز فیروزاباد
آخ روانم درد میکنه
اخلاقی و تفسیری
یک دانشجوی رادیولوژی از شمال
mehr-ray
دل تو دل
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM



دریافت كد ساعت