![]() |
![]() |
|
| بارون زيباست!عاشق كه باشي زيباتر هم ميشه،ديوونه كه باشي زیر بارون تنها جاييه كه ميتوني باشي |
|
مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيرد. کشاورز گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر را يک به يک آزاد ميکنم، اگر توانستي دُم یکی از اين سه گاو رو بگيري، ميتواني با دخترم ازدواج کني.
مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگينترين گاوي که تا حالا ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد گاوهاي بعدي، گزينه بهتري خواهند بود، پس به کناري دويد تا گاو از مرتع بگذرد و از در پشتي خارج شود.
دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمر چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. گاو با سُم به زمين ميکوبيد و خرخر ميکرد. جوان بار دیگر با خود فکر کرد گاو بعدي هر چيزي هم که باشد، از اين بهتر خواهد بود. به سمت حصارها دويد و گذاشت گاو دوم نیز از مرتع عبور کند. براي بار سوم در طويله باز شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت..!
زندگي پر از فرصت هاي دست يافتني است. بهره گيري از بعضي فرصت ها ساده است و بعضي مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو بچسب!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 تیر1390ساعت 19:6 توسط مهسا |
|
|
1-دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه بخاطر
شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا ميكنم. 2-هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نميشود. 3-اگر كسي تو را آنطور كه ميخواهي دوست ندارد،
به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد. 4-دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد
ولي قلب تو را لمس كند. 5-بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد. 6-هرگز لبخند را ترك نكن، حتي وقتي ناراحتي چون هر كس
امكان دارد عاشق لبخند تو شود. 7-تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي،
ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي. 8-هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند،
نگذران. 9-شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي
و سپس شخص مناسب را، به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر
ميتواني شکر گذار باشی. 10-به چيزي كه گذشت غم نخور، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن. 11-هميشه افرادي هستند كه تو را ميآزارند، با اين حال همواره
به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده،
دوباره اعتماد نكني. 12-خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را
ميشناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي
او تو را بشناسد. 13-زياده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترين چيزها در زماني اتفاق ميافتد كه انتظارش را نداري
به خاطر داشته باش:
”هر آنچه اتفاق ميافتد، بنا به دليلي است“
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 23 مهر1389ساعت 15:14 توسط مهسا |
|
|
اگر مایلید پي ببرید مغز تون هنوز کار می کنه یا نه ادامه ی مطلبو بخونید!!! o در اينجا چهار سؤال معمولي و يك سوال جايزه وجود دارد. شما بايد فوراً به آنها پاسخ دهيد. شما نبايد وقت زيادي تلف كنيد، به همة سوالات فوراً پاسخ دهيد.
قبوله؟ آماده؟ حركت!!! سؤال اول: o شما در يك مسابقة سرعت شركت كردهايد. o از نفر دوم سبقت ميگيريد. o اكنون در چه جايگاهي قرار داريد؟ جواب: o اگر پاسخ شما جايگاه اول بوده، بطور حتم شما داريد اشتباه ميكنيد! اگر شما از نفر دوم سبقت بگيريد، جايگاه او را به دست خواهيد آورد پس دوم ميشويد!
آيا جوابتان درست بود؟ o نه؟ تو سؤال بعدي بيشتر سعي كن. o آري/ نه؟ براي جواب دادن به سوال دوم به اندازهاي كه در سؤال اول وقت تلف كردي، معطل نكن.
سؤال دوم: اگر از نفر آخر سبقت بگيريد، جايگاه شما...؟
جواب: o اگر پاسخ شما جايگاه يكيمانده به آخر بوده، دوباره داريد اشتباه ميكنيـد! o به من بگو ببينم: تو چطور ميتوني از نفر آخر سبقت بگيري؟؟؟؟
تا اينجا كه زياد خوب نبودي! بودي؟
سؤال سوم: o يه سؤال خيلي سادة رياضي! o توجه: اين مسئله فقط بايد در كلة شما حل شود! از كاغذ و قلم و ماشينحساب استفاده نكنيد.
سؤال سوم: o 1000تا بگير و 40 تا بهش اضافه كن. o حالا 1000 تاي ديگه بهش اضافه كن. o حالا 30 تا اضافه كن. o 1000 تاي ديگه اضافه كن. o حالا 20 تا اضافه كن. o حالا 1000 تاي ديگه هم اضافه كن. o حالا 10 تا بهش اضافه كن.مجموعش چقدر شد؟ جواب: o مجموعش شد 5000 تا؟ o جواب درست در حقيقت 4100 ميباشد! o قبول نداري؟ با ماشين حساب خودت چك كن! o امروز قطعاً روز تو نيست. o ميشه سؤال آخر را درست جواب بِدي؟
سؤال چهارم: o پدر مريم پنج تا دختر داره: o نانا، o نِنِ، o نيني، o نُنُ، o اسم دختر پنجم چيه؟
جواب: o نونو؟ o نــــــه! البته نه. o اسمش مَريمه! o سؤال رو دوباره بخون. خُب، حالا سؤال جايزه: يه آقاي كر و لالي ميخواد مسواك بخره. با در آوردن اداي مسواك زدن، اون ميتونه خواستهاش را به دكاندار حالي كنه و موفق به خريد مسواك بشه. سؤال: o حالا اگه يه مرد كوري بخواد عينك آفتابي بخره، چطوري بايد منظورش رو به فروشنده حالي كنه؟
جواب: o اون فقط بايد دهنشو باز كنه و اينو از فروشنده بخواد. به همين سادگي!
خودتو چطور ديدي دوست خوبم؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 26 مرداد1389ساعت 21:33 توسط مهسا |
|
|
در زمانهای بسيار قديم وقتی هنوز پای بشر به زمين نرسيده بود،فضائل وتباهی ها همه جا شناور بودند. روزی دورهم جمع شدند،در حالی که از بيکاری خسته تر و کسل ترازهميشه بودند!! ناگهان ذکاوت ايستاد و گفت :(بياييد يه بازی کنيم مثلآ قايم باشک.) همه قبول کردند اوچشم بگذارد وبه دنبال آنها بگردد. ديوانگی جلوی درختی رفت و چشم هايش را بست وشروع به شمردن همه رفتند تا جايی پنهان شوند. لطافت , خود را به شاخ ماه آويزان کرد. خيانت , داخل انبوهی اززباله پنهان شد. اصالت , در ميان ابرها مخفی شد. هوس , به مرکز زمين رفت.طمع , داخل کيسه ای که خودش دوخته بود رفت . و ديوانگی مشغول شمردن بود,79...80...81 95...96 ...97. حسادت درگوشهايش زمزمه کرد:تو فقط بايدعشق را پيدا کنی ودوباره ودوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد,عشق از پشت بوته انگشتانش قطرات خون جاری بود. شاخه به چشمان عشق فرو رفته بود و اونمی توانست جايی را ببيند. ديوانگی گفت:(ای وای من چه کردم من چه کردم, چگونه ميتوانم تورا درمان کنم؟) عشق پاسخ داد:(تو نمی توانی مرادرمان کنی اما اگر می خواهی کاری و اينگونه بود که عشق کور شد وديوانگی همواره همراه اوگشت...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 تیر1389ساعت 18:5 توسط مهسا |
|
|
توی خلوت پر از همهمــــــه ام آسمونا ارزونی پرنده هـــــــــا
بازم هیچ راهی،به مقصد نرسید چرا دنیا با تمام وسعتش
سر رو شونه های سنگ روزگار پشت خنده های مصنوعی من گم شدم توی شبی که، خودمــــم
لک زده دلم واسه یـــه همزبون آی خدا دلم واست تنـــــگ شده |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 5 اسفند1388ساعت 17:40 توسط مهسا |
|
|
هر لحظه دعــا کردم تا اینکه تو برگردی یک عمر دعــا کردم تا اینکه تو برگردی با یاد تو بردم سر در اوج پریشــــانی خواهش ز خـدا کردم تا اینکه تو برگردی تنها شدم و خود را در وادی هجران هــا از هرکه جدا کـردم تا اینکه تو برگردی آن لحظه ی آخــر را دیدی چه قسـم دادی؟ من نیز وفــا کردم تا اینکه تو برگردی مـی رفتی و نشنیدی پشت سرت امــــا من صد بار صدا کــردم تا اینکه تو برگردی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 20 آذر1388ساعت 21:54 توسط مهسا |
|
|
آخرای ِ فصــــــــل ِ پاییز یه درخت ِ پیر و تنهـــا تنها برگی روی شا خه اش مونده بود میـــــــــون ِ برگا یه شبی درخت به برگ گفت کاش بمونی در کنـــــــــارم آخه من میـــــــــون ِ برگا فقط تنهــــــا تو را دارم وقتی برگ درختو می دید داره از غصه می میره با خــــــدا رازو نیاز کرد اونو از درخت نـــــــــگیره با دلی خـــورد و شکستـــــه گفت نذار از اون جــــدا شم ای خــــــدا کاری بکن که تا بهــــــار همین جا باشم برگ تو خـــلوت شبونـــه از دلش با خدا مـــی گفت غافل از این که یه گوشـــه باد همه حرفاشو می شنـُـفـت باد اومــــد، با خنده ای گفت آخه این حرفـــــــا کـــــدومه با هجوم ِمن رو شاخـــــه عمر ِهر دو تون تمومـــه یه دفعه باد خیلی خشمگین با یه قدرتــــــــی فراوون سیلی زد به برگ و شاخه تا بگیره از درخت جــــــون ولی برگ مثل یه کوهــــــی به درخت چسبیـد و چسبیــد تا که باد رفت پیش ِ بارون بارونم قصــــــه رو فهمید بارون گفت با رعدو برقم می سوزونمش تا ریشــــه تا که آثــــــــــــاری نمونه دیـــگه از درخت و بیشــــه ولــــــــــــی بارونم مثل باد توی این بازی شکست خورد به جــایی رسید که بارون آرزو می کرد که می مرد
برگ نیـُافتاد و نیـُافتاد آخه این خواست ِ خدا بود هر کی زندگیشو بــــاخته دلش از خـــدا جــــدا بود
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 24 آبان1388ساعت 22:10 توسط مهسا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
...کاش هیچ کس مرا دوست نمی داشت
آخر هر قدر بر تعداد دوستدارانم افزوده می شود !!!...تنهاتر می شوم ... کاش کاش کس دیگری نگوید دوستت دارم ! خدایا ...من نمی خواهم از این تنهاتر شوم |
|
RSS
|